. . . آري همان دم ، لحظه پرواز قلبم ، از ميان خاک ، به مقصد نور بود .
وقتي که به مهماني خاک مي رويم ، همه ، کفشهايمان را تميز مي کنيم ، حالا که براه آسماني مي رويم ، چرا با کفش هاي پاکيزه نرويم ؟! و تو ديدي که ميزبان ما ، براي ميهماناني خاکي چون ما ، چه زيبا ، خانه گلي خود را آراسته بود ، اما براي تو ، اي مهمان عزيز آسماني ، چه کرده ايم . . . ؟! و من امروز ، از خودم مي پرسم : غبار از خانه دل زدوده اي تا ميهمان آسماني ات از راه برسد ؟ بگو فرش احساس را گسترده اي بر همان ايوان زميني قلبت ؟ راه آسماني را بايد هموار کنيم ، اگر ميهمان آسماني طلب مي کنيم . وقتي که به آسمان نگاه مي کنم ، هيبتي نوراني مي بينم که بسوي خاک مي آيد . ذره ذرة وجودم ، صداي پايت را مي شنود . آقاي من ! چه کنم که هيچ کس را ياراي ايستادگي در مقابل عقربه هاي شتابان نيست . اما لحظه آمدنت بدست ماست ، ما که ادعا مي کنيم منتظرت هستيم . . . و چه سخت مي شود اگر ادعاي ما تهي شود از غم فراق تو . . . و چه پوچ مي شود ادعايي که در آن نباشد ، شور رسيدن به رکابت . هر صبح ، فرياد : " اللهم بلغ مولانا الهادي المهدي القائم بامرک " ، فضاي اتاق حقيرم را سرشار مي سازد . از همان شوري که بايد گامهاي قلمم را باز دارد از ايستادن " اللهم اني اجدد له في صبيحه يومي هذا و ما عشت من ايامي ، عهداً و عقداً و بيعتاً في عنقي " از درونم جوشيدن مي گيرد و چه خوش مي گدازد قلبم ، در عطش رسيدن ، آن دم که دلم فرياد مي زند : " لا احول عنها و لا ازول ابداً " . دست بر دعا برمي دارم و زمزمه ام فرياد مي شود : " اللهم اجعلني من انصاره و اعوانه و . . . " و اشک مي شود . ادامة دعاي من .
مي دانم که به فرياد من مي رسي ، روزي که زمزمه اي ضعيف ، برايم با مرگ برابر مي شود . وقتي که فريادم از درون پرالتهابم مي جوشد که : " اللهم ارني الطلعه الرشيده والغره الحميده . . . " و در آن دم که اشک امان از کفم مي ربايد . از خدا تو را طلب مي کنم ، باز هم : " اکحل ناظري بنظره مني اليه " اشکم ، ره زلال عشق آسماني حق را مي جويد ، و آن عشق ، تو هستي که " انهم يرونک بعيداً و نراک قريبا " .
. . . و ما ، منتظران خاکي تو ، اي مهمان آسماني ، تو را قريب مي بينيم و حضورت را ، ما ، به دعاي سحرگاه خود دلخوشيم که با زبان زميني از خداي بزرگ آسماني ، " عجل لوليه الفرج " را طلب مي کند . . .
غبار سرگردان جاده انتظار تو .
منتظرامام زمان | 23:14 - دوشنبه 8 خرداد1385
تمام احساسم با اشک معنا شد آن هنگام که وجود نوراني ات را در صحن دلم به تصوير کشيدم . ذکر الغوث ، الغوث ، ادرکني ، ادرکني ، العجل العجل زبان الکنم را نيرو بخشيد ، تنها از خودت مي توانم بپرسم : مولايم ! چه کنم تا مهري که درونم نشأت گرفته را حفظ کنم تا زماني که لبخند رضايت را بر چهره زيبايت ببينم نيم نگاهي و نيم لبخندي براي هستي ام بس مي دانم روزي جوابم را خواهي داد به اميد آن روز .
منتظرامام زمان | 16:29 - شنبه 16 اردیبهشت1385
آقا جان سلام !
سلامي چو بوي خوش آشنايي !
چه کنم تا تو بيايي ؟ از خودم چيزي ندارم که بگويم ، کلامي از مولا و مقتدايمان پير خمين (ره) به ذهن دارم که به عروسش فرمود آنگاه که عروس ايشان چندين بار براي گرفتن راه نزد ايشان مي روند و مي گويند سفارشي کنيد ، راهي بدهيد ، چه کنيم ؟! امام عزيز (ره) مي فرمايند : " عمل به واجبات و ترک محرمات " اگر همين يک جمله که البته خود درس زندگي است سرلوحه کارها و اعمالمان باشد ، حتماً تو مي آيي . به شرط اينکه تمام شيعيان درد داشته باشند و به اين جمله عمل کنند .
يا مهدي ! مرا درياب ، کمکم کن تا به سفارش پيرمان و سرورمان که حتماً سفارش شما هم چيزي جز اين نيست ، عمل کنم .
منتظرامام زمان | 15:38 - شنبه 9 اردیبهشت1385
آن زمان که مهرت در دلم افتاد . . .
شيريني لحظه هاي زندگي ام را با کاشتن مهر هميشه ماندني ات بر روي قلب شکسته ام احساس کردم . اي سرچشمه اميد و زيبايي ، کاش تمام انسانهاي اين دنياي بي احساس ، از نور معنويتت محروم نبودند . نوري که با خداي خوبيها عجين گشته . تا لحظه اي لذت هم نفس بودن و انس با تو را مي چشيدند و دستهاي پر از درد و نيازشان را با تمام وجود به اميد آمدن تو بالا مي بردند . بيا تا بوي عشق را از تو حس کنم . بيا تا زنده ام غم ديدار تو اين موجود ناتوان را از بين نبرد . بيا تا بهار زيباي انسانيت را با کلمة پرقدرت الله بر دو عالم شکوفا کني . اي بزرگوار تمام اشکهاي خونين چشمانم ، تمام بغض هاي ماندني در گلويم نثار خلوت با تو بودن . جان مادرت بيا .
منتظرامام زمان | 23:24 - چهارشنبه 6 اردیبهشت1385


