تبليغاتX
يا ابا صالح المهدي
دلم هوای تو کرده هوای آمدنت یا مَهدی
يا ابا صالح المهدي

آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب.

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب.

آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب.

«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!

باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....

منتظرامام زمان | 23:22 - دوشنبه 8 خرداد1385


آقا اجازه!

آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان!

قصدم گلايه نيست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به اين نوشته بگوييد «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمين
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کوير
باران بيار و باز بباران از آسمان

- اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو!
- آقا اجازه! ما که نه در اين و نه در آن!

«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت»
يا زير دستهاي نجيب تو در امان!

آقا اجازه!............................
.......................................!

باشد! صبور مي شوم اما تو لااقل
دستي براي من بده از دورها تکان...

التماس دعا نظر یادتون نره

منتظرامام زمان | 16:37 - شنبه 16 اردیبهشت1385


آدينه موعود

آدينه (1)
مرا از شرمساري ها رها کن
زدست بي قراري ها رها کن
بيا يک صبح آدينه دلم را
از اين چشم انتظاري ها رها کن.
 
آدينه (2)
ز ابر آه من آيينه پر شد
دلم از غربتي ديرينه پر شد
ز بس ماندم در اين چشم انتظاري
تمام عمرم از آدينه پر شد.
 
آدينه (3)
جهان در حسرت آيينه مانده ست
گرفتار غمي ديرينه مانده ست
شب سردي ست بي تو بودن ما
بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟
 
آدينه (4)
خدايا!، زنده کن شوق دعا را
شبي سرشار کن از خويش ما را
ببين! چشم انتظاران بهاريم
پر از آدينه کن تقويم ها را


منتظرامام زمان | 15:48 - شنبه 9 اردیبهشت1385


شب هاي بي ستاره

آتش گرفته است لباسي که بر تن است
هر لحظه از حرارت داغي که با من است

بر من بتاب ! بر من دل خسته اي غزل !
شب هاي بي ستاره من با تو روشن است

اي عشق هاي پاک و مقدس ، کجا شديد؟
اين قرن، قرن مردم آلوده دامن است

ديگر به جاي روز، شبي مي وزد سياه
ديگر به جاي قلب به هر سينه آهن است

افسوس مي خورم که چرا حرف هايمان
چون ميوه هاي کال درختي سترون است

بر پاره هاي دفتر من يک نفر نوشت
اين شعر ها نهايت اندوه يک زن است

 

منتظرامام زمان | 22:22 - چهارشنبه 6 اردیبهشت1385